زیباترین داستان ها و مطالب روز دنیا | فروردین ۱۳۸۸- صابون دوتا بوتي ,و سرزانويم مي گذارم و صابون مي زنم و شانه مي كشم.من البته ديگر به آن حمان نرفتم. ولي نطق هم نزدم .سر وتنم را خودم شستم و ديگر به آن جا پا نگذاشتم.آخر چه طور مي شود توي روي اين جور آدم ها نگاه كرد؟